اگر دائم در حالت توجه کامل باشی مصرف انرژی روانی ات به حداقل می رسد و تمام لحظاتت در آرامش هشیارانه وهشیاری آرام وکم نظیری به سر خواهی بود.مادامی که نتوانی به این حالت برسی،هرگز نمی توانی به آن سوی مرزهای توانایی هایت سفر کنی !
سپاسگذار باش و ثروتی کلان را به زندگی خودت راه بده
چیزهایی در زندگی داری که نمی توان آنهارا با هیچ پولی خرید.حتما همینطور است.بیا با هم آن ها را بشمریم. خواهی دید که چقدر ثروت ناخریدنی و غیر قابل شمارشی درزندگی ات وجود دارد که همه آن متعلق به توست.نسبت به این داشته ها سپاسگذار باش و ببین چگونه خالق هستی تعداد آنها را درزندگی ات بیشتر می سازد.
زندگی به طرزعجیبی با ثروت های ناخریدنی و غیر قابل شمارش انباشته شده است. اما این ثروت تنها زمانی دیده می شود که آن در مسیری معنا دار و مناسب به کار گرفته شود. ازآنچه داری شکر گذار باش و ببین چطور راه های جدیدی برای به کار گیری و بهره جویی از آنها مقابلت ظاهر می شود.
نسبت به کارهایی که می توانی انجام دهی سپاسگذارباش وببین که فقط باهمین سپاس چه حجم کارهای بیشتری را می توانی انجام دهی. شعارها و ایده های توخالی و توهمی کامیابی را رها کن و کمی در احوال خودت تامل کن وببین چگونه همه آنچه بعنوان کامیابی دنبالش هستی همین الآن در درون توموج می زند.
بزرگترین نعمتی که در زندگی نصیب یک انسان می شود آن است که بتوانی دنیا راتجربه کنی و توان و قدرت سپاسگذاری وشکرگذاری این نعمت را دارا باشی. همین امروز سپاسگذاری را شروع کن و با اینکارثروت واقعی را به درون زندگی خودت راه بده.
معرفي وبلاگ نورالانوار بامطلب بامعناي يعني هر چي مرشد بگويد حقيقت دارد ؟؟؟؟؟؟؟
http://sayyedmohsenalavi.blogfa.com/
درضمن آدرس وبلاگ فعال "درجستجوی معنا " اينه:
http://www.darjostejoyemaana.blogfa.com/
"جريان آگاهي به صورت انديشه و فكر در تمام هستي و ازجمله در درون تو در جريان است و
در اين ميان تو به اين توهم رسيده اي كه انديشنده يا صاحب افكار تو هستي كه در حال انجام
عمل انديشيدن مي باشي. حال آنكه انديشه همان انديشنده است وانديشنده همان انديشه .پرنده
وپروازيكي است و پرنده مادامي كه نپرد پرنده نيست ومادامي كه پرنده اي نپرد ، اتفاق پرواز
رخ نمي دهد".
داستان معرفت
تمام لذت.....
شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟
می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟
او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .
سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...
شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...
شیوانا گفت : او تمام لذات دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذات است.....
نامه آبراهام لينكلن به آموزگار پسرش
به پسرم درس بدهید
- او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست .
- می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد .
- به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
- اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود .
- به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد .
- به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
- به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .
- ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد .
- به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
- به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
- در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید . اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد .
- به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد .
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
برگزيده از وبلاگ بامعناي شبنم سحرگاهي http://shabnam.blogfa.com/
انديشه وانديشنده هردو يك چيزند كه باهم زنده اند و به هم وابسته وبمحض اينكه انسان دريابد كه ذات او نه انديشه است ونه انديشنده ، به روشنايي خارق العاده اي مي رسد كه با آن مي تواند به آنسوي مرز تواناييهاي خود دست يابد.
در برابر خدا
از تنگنای محبس تاريكی
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهی را
شايد درون سينه من بينی
اين مايه گناه و تباهی را
دل نيست اين دلی كه بمن دادی
در خون طپيده، آه، رهايش كن
يا خالی از هوا وهوس دارش
يا پای بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستين را
تنها تو قادری كه ببخشائی
بر روح من، صفای نخستين را
آه، ای خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گوئی اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق بسوی غير دويدن را
لطفی كن ای خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقی بمن بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياری بمن بده كه در او بينم
يك گوشه از صفای سرشت تو
يكشب ز لوح خاطر من بزدای
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم بانتقام جفاكاری
در عشق تازه فتح رقيبش را
آه ای خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
راضی مشو كه بنده ناچيزی
عاصی شود بغير تو روی آرد
راضی مشو كه سيل سرشكش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاريكی
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا
(از : فروغ فرخزاد)
حكايتي پندآموز اندر احوالات ماانسانهاي اين دوران دروبلاگ ماه مهربان توبگو
http://akhtarak.blogfa.com/
خيلي طبيعي است كائنات دعاهاي بد را به اندازه دعاهاي خوب اجابت
مي كند. اين ما انسان ها و در واقع ما مخلوقات هستيم كه تعيين
مي كنيم دعايمان خوب باشد و منجر به نتيجه خير شود يا برعكس
شر باشد ونتايج شر به همراه داشته باشد نه كائنات! كائنات دستور
ما را اجرا مي كند. چرا كه ما آفريده شديم كه دعا كنيم و كائنات خلق
شده تا اجابت كند! به همين سادگي!“
نيايشي زيبا ازوبلاگي زيبا
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از
دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و
بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه
تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني
خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق
خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............گفتم :
پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از
هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند
،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس
نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.گفتم :
آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟ گفت : بارها صدايت کردم ،
آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ
بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم
نخواهي رسيد ........گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟ گفت : روزيت دادم تا
صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت
فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي
نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........گفتم : پس چرا همان
بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟ گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به
شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر
براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن
اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .............گفتم : مهربانترين خدا ، دوست
دارمت ....... گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ….
http://hanayooon.persianblog.ir/
"زندگي مثل يك پيانوست، همان چيزي را ميشنوي كه مينوازي...آنهايي كه هيچوقت توفيق گوش كردن به يك موزيك واقعي را نداشته اند ، حق دارند فكركنند كه رقاصها ديوانه اند."
| من کیستم ؟ |
سپيده شادبخت
 |
«يكي» ميگويد به هر سوالي جواب نده؟ و به بعضي سوالات بعضي بايد جواب بدهند و به بعضي سوالات بايد همه جواب بدهند. از آنجا كه در گروه بودن و حركت مهاجرگونه پرندگان، حركتي الگويي براي زندگي انسان است، بنابراين به سؤالي بپردازيم كه همه بايد جواب بدهند كه اگر ندهند به ما هيچ ندهند. آن سوال «من كيستم» است؟ راستي ما كه ميدانيم كيستيم چرا بايد به اين سوال جواب بدهيم؟ اما راستي ما ميدانيم كيستيم؟ اگر مدعي آنيم پس اين گوي و اين ميدان. من كيستم؟ من اين افكارم... الان غمگينم... چند دقيقه ديگر متنفرم و منزجرم... و بعد لحظات ديگر نااميد و سرخورده... آنوقت بعد از يك ساعت خوابيدن و گپ زدن پشت تلفن و ديدن يك فيلم اميدواركننده ديگر شاد و خوشحالم... پس معلوم شد، من يك آفتابپرستم! هر اتفاقي، هر حرفي، هر نگاهي، رنگ مرا تغيير ميدهد. اين كه شد رنگم، پس افكارم رنگم شد. يكبار ديگر: من كيستم؟ من يك متفكرم. من مهندسي باهوش يا دانشآموزي منضبط يا يك پرستار مهربانم. اين كه شد لباس و كيف و كفشم. پس شغلم، لباسم شد. مثل اينكه سوال راحتي هم نيست. يكبار ديگر. اينبار ديگر به هدف ميزنيم. من كيستم؟ حالا كمي روشنفكرانه با بادي در غبغب و ژستي فيلسوفانه يا شايد زاهدانه: «من روحي هستم كه بايد مراحل تكامل و ترقي را بپيمايد و به خدا برسد!» اين كه شد كپي برابر اصل. شدهايم مثل كشوري كه يد طولايي در مونتاژ دارد اما نميتواند توليد كند. (البته اين يك متلك به خوديها نبود) اين امتحاني تئوري و عملي است. تا اينجا قبول شدهايم. حالا كه ما روحيم پس در چشم برهم زدني هر آنچه كه بخواهيم و بخواهيد ميكنيم. (اولين دروغ شاخدار). حالا كه ما روح هستيم پس خوب و بيعيب و نقصيم. حالا ديگر بهجاي روح بودن شديم پينوكيو. از آنجا كه هيچوقت ماه پشت ابر نميماند سؤال من كيستم هم نميتواند تا ابد خاك بخورد. يا جوابهاي آبكي بخورد كه بشود گل بازي. گفتيم گل. گلي كه از آن آمديم و با نفسي يا بادي زنده شد. نفسي يا بادي؟ نكند بجاي من كيستم بايد بگوييم او كيست؟ (مطلبي از فصلنامه علوم باطني) |
از رنج و محنت چه ميگويي .
پيامبر گفت شکستن پوسته اي که فهم و ادراک شما را زنداني کرده است . چنانچه هسته بايد نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عريان شود ، شما نيز بايد که رنج شکافتن را تجربه کنيد تا به شکفتن در رسيد.
زخم بلا مرهم خود بيني است تلخي مي مايه شيريني است رنج ز فرياد بري ساحت است در عقب رنج بسي راحت است و شما اگر ميتوانستيد با مشاهده اعجاز مستمر زندگي دلتان را از شراب اعجاب لبريز کنيد ، رنجهايتان کمتر از شاديهايتان شگفت آور نبودند. و آنگاه ميتوانستيد فصلهاي گوناگون دل را چون فصلهاي چهار گانه که بر دشت و صحراي شما ميگذرند پذيرا شويد . و ميتوانستيد با آرامش زمستان غم را تماشا کنيد و بگذريد.
رنجهاي شما بيشتر گزيده دست شماست .
و آن شربت تلخي است که طبيب درونتان براي نفس بيمار شما تجويز ميکند . از اين رو به طبيب اطمينان کنيد و داروي شفا بخش او را در سکوت و آرامش بنوشيد زيرا دستهاي او در عين سنگيني و خشونت به دست لطيف و مهربان آن طبيب غيبي هدايت مي شود
و جامي که او تجويز ميکند، هر چند لبهاي شما را مي سوزاند ، ساخته از خاکي است که آن کوزه گر پنهان به سرشک خويش سرشته است . گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حکيم نسبت مکن به غير که اينها خدا کند بر گرفته از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران |
ازوبلاگ رنگ زندگي http://www.mahhes45.blogfa.com/
معاني گلها
عشق بر همه چیز غلبه می کند ، پس خود را رها کنیم وبه دست عشق بسپاریم.(ویرجیل)
معاني گلها
هر گل چه معنی ای دارد؟
گل رز سرخ : عشق بی ریا ، زیبایی ، شجاعت ، احترام تبریک ، دوستت دارم.
گل رز سفید : پاکی ، معصومیت ، راز ، سکوت ، فروتنی ، احترام ، عشق من به تو عمیق و خالصانه است.
گل رز صورتی : قدردانی ، وقار ، ستایش ، همدلی ، لطافت ، شادکامی ، باور کن تو خیلی دوست داشتنی هستی
گل رز زرد : شادمانی ، رفاقت ، شوق ، حسادت ، آغاز دوباره ، فراموش نکن – معذرت می خواهم –
گل رز بنفش : عشق در نگاه اول
گل رز نارنجی : اشتیاق ، شیفتگی ، آرزو
غنچه گل رز : نماد پاکی و زیبایی ، جوانی ، عشق نو پا
یک شاخه گل رز : سادگی ، سپاسگذاری ، عشق تازه
یک شاخه گل رز سرخ : دوستت دارم
گل رز سفید عروس : عشق مبارک و فرخنده
گل رز سیاه : مرگ
ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش ، اتحاد
گل رز کاملاً شکفته : من متعهد به تو هستم ، هنوز دوستت دارم
دسته گل رز کوچک : من به یاد تو هستم
دسته گل رز : قدردانی
گل داوودی : حقیقت ، تو دوست فوق العاده من هستی
گل نیلوفر آبی : حقیقت
گل نرگس : غرور ، خودبینی
گل بنفشه : اندیشه ناگفته ، سفر ، سفر بخیر ، پاکدامنی ، فروتنی
گل سوسن سفید : دوشیزگی ، پاکی
گل اقاقیا : عشق پاک ، عشق پنهانی
گل کاملیا صورتی : در آرزوی تو هستم
گل کاملیا قرمز : عشق تو همچون آتشی در قلب من است
گل کاملیا سفید : تو در خور پرستش هستی.
گل میخک : شیفتگی ، عشق زن ، ستایش ، بله
گل قاصدک : وفاداری ، خوشبختی ، صداقت ، پیام آور عشق ، فراموشم نکن : خاطرات گذشته ، عشق ناب
گل نسترن : آرزو ، همدلی ، دوستم داشته باش
گل لاله : عاشق تمام عیار ، باور کن
کل نرگس زرد : احترام ، جوانمردی ، تا زمانی که تو در کنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید
گل پامچال : بدون تو قادر به زندگی کردن نیستم
گل اطلسی : شرم ، ازدواج فرخنده
گل یاسمن : شادی ، شیرینی ، دلپذیری وقار
گل رزماری : یادآوری ، خاطرات ، یادگاری
گل آلاله : پروت ، زرق و برق
گل آفتابگردان : ستایش ، غرور ، پرستش
گل مریم : لذت
گل زنبق : اندوه ، تأسف
گل گلایل : صداقت ، به من فرصت بده
داستان معرفت:
آدم آدم است!
از شيوانا پرسيدند که وقتي علم بشر پيشرفت کند و بتواند مرزهاي دانايي خود را تا بيکران ادامه دهد و افق هاي جديدي را در دانستن و دانايي کشف کند، آنگاه بشر به کجا خواهد رسيد و چگونه زندگي خواهد کرد!؟
شيوانا گفت:" در آن روز هم بشر غذا خواهد خورد و آب خواهد نوشيد و جفتي انتخاب خواهد کرد و پير خواهد شد و سرانجام خواهد مرد. در آن روزگار انسان هاي حريص هنوز هم به جان هم خواهند افتاد و انسان هاي اهل معرفت هنوز هم در لابلاي سخنان استادان به جستجوي آگاهي خواهند پرداخت.
فقط اسلحه و ابزاري که براي علم جويي و جنگ اختراع خواهد شد تغيير خواهد کرد. حتي تا ميليونها سال بعد آدم هنوز هم آدم خواهد ماند و اگر معرفت را به عنوان يک اصل انتخاب نکند براي هميشه نيز به همين شکل خواهد ماند."
معرفي وبلاگي بامعنا http://sevda1000.persianblog.ir/
داشتن ٬با وجود حساس و پیچیده بودن ٬باز هم بین کسانی
http://sevda1000.persianblog.ir/
که در آن سهیم هستند ! نیاز به ابراز دارد . عشق و محبت با ابراز
است که می ماند و زبان تلخ و ناخوش آیند تیشه به ریشه اش --
زده و نابودش میکند !
علاقه به دنيا، غم و اندوه را زياد ميکند.
پيامبر اکرم، حضرت محمد مصطفي (ص)
نوشته اي از دوستي بامعنا
عنوان : چرا بيشتر دختران زيبا تنها مي مانند؟
چند روز قبل با تعدادی از دوستانم در محوطه دانشگاه قدم می زدیم و به رفتار دختران و پسران دانشکده دقیق شدیم.
به نتیجه ای رسیدم که می خواهم آن را با شما در میان بگذارم ، شما که در آرزوی ارتباط با دختری هستید که فکر می کنید تقاضای شما را رد خواهد کرد.
دوستان گلم!
آیا تا به حال به این اندیشیده اید که چرا زیباترین دخترانی که می شناسید ، یا تنها می مانند و یا با کسانی در ارتباط اند که شما بی شک در هر زمینه ای که حساب کنیم از آنها برترید!
دلیل اش بسیار ساده است!
بی شک او که در این زمینه از شما موفق تر بوده ، از شما بهتر نبوده است!
ولی تنها دلیل موفقیت او این است که قدم پیش گذاشته است.
همین!
اگر در زندگی منتظر این هستید که موفقیت ها خود به خود حاصل شوند باید بدانید که در اشتباه اید.
شما باید بستر را برای موفقیت تان آماده کنید واگر شما این کار را نکنید چه کسی می خواهد این کار را برای شما انجام دهد؟!
دوستان گلم!
بزرگترین دشمن رویاهای ما ترس از شکست است!
ترس از اینکه دست رد به سینه ما بزنند!
ترس از شنیدن جواب نه!
ولی می خواهم آخرین تحقیقی را که در این مورد مطالعه کرده ام با شما در میان بگذارم
بر طبق آماری که روانشناسان موفقیت بدست آورده اند ، در هر کشوری به ازای گرفتن یک جواب مثبت از انسانها (در زمینه کاری و یا هر زمینه دیگری) تعدادی جواب منفی به شما می دهند.
مثلا در آمریکا به ازای هر جواب مثبت ، شما یک تا چهار جواب منفی از دیگران خواهید شنید.
در بعضی از کشورهای اروپایی به ازای هر جواب مثبت ، سه تا هفت جواب منفی.
و در ایران به ازای هر جواب مثبت ، حداقل ده جواب منفی به شما می دهند.
دوستان عزیز!
برای کسب موفقیت ، نباید از شکست ترسید!
اگر موفق نشدید ، تنها موفق نشده اید!
در فرهنگ لغات انسان های موفق کره زمین ، واژه ای به نام شکست وجود ندارد ، بلکه هر چه هست نتیجه است.
آنها از هر عملی تجربه ای کسب می کنند تا در حرکت بعدی پخته تر و آگاه تر عمل کنند.
اینک بی شک دلیل تنها ماندن بسیاری از دختران زیبا و دوست داشتنی اطرافتان را می دانید:
چراکه هر چه طرف شما زیبا تر باشد ، ترسی که در شما ایجاد می شود بیشتر خوهد بود.
و البته به همین نسبت ، شادی ای که از آن ارتباط نصیب تان خواهد شد هم بیشتر است.
و باید بگویم که در تمامی مراحل زندگی ، تنها کسانی شادی واقعی را تجربه می کنند که شجاعت به دست آوردن اش را داشته باشند!
علی باقریwww.khodamorad.5u.com
داستان معرفت :
تو بگو كه هستي!
زني نزد شيوانا آمد و به او گفت:" پدرم مرد فقيري بود. اما من و خواهران و برادرانم در خانه پدر زندگي راحت و خوبي داشتيم. اما وقتي بزرگ شدم و به ناچار وارد اجتماع شدم، همه به خاطر فقر پدر با من رفتاري متفاوت نسبت به همسن و سالهاي ثروتمندم داشتند. حتي همسرم هم با من همانندآنان رفتاري نامناسب و دون شان من دارد. بگو چه كنم تا مردم به من بيشتر احترام بگذارند."
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" از اين به بعدهر وقت خواستي خودت را به ديگران و يا به شيوانا و بخصوص خودت معرفي كني بگو:
" من شاهزاده اي هستم كه پدري فوق العاده ثروتمند داشته است. ما آنقدر ثروت داشتيم كه از پول و ثروت بيزار شديم و تصميم گرفتيم براي راحتي زندگي ساده اي پيشه كنيم. ما به طور نمايشي چند سالي را در محله اي فقير نشين ساكن شديم. اما اين سكونت و همنشيني با فقرا نه تنها مرا فقير تر نساخت بلكه برعكس باعث شده تا احساس شاهزاده بودن بيشتر در وجود من تقويت شود.
اكنون بر اين باورم كه اصلا فقيرتر از ديگران نيستم و برعكس هرگاه كسي قصد كند مرا به خاطر ظاهر فقيرانه تحقير كند از چشمان يك شاهزاده به او خيره خواهم شد. اگر چنين كني و بااين باور زندگي كني خواهي ديد كه همه بي اختيار با تو مانند يك شاهزاده رفتار خواهند كرد و توآنگاه درخواهي يافت كه براي شاهزاده بودن لازم نيست كه پدرت حتما پادشاه يك سرزمين باشد!"
http://darjostejoyemaana.blogfa.com/
آدرس وبلاگ معنا كه تقريبا هرروز به روزميشه
http://darjostejoyemaana.blogfa.com/
موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بیكران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنانكه مولوی علیهالرحمه میگوید:
هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كردهاند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.
از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید میآید، چنانكه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.
اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:
اولاً، عشق یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمیگنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمیگنجد.
شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمییابد و میتواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست.
داستان معرفت
آن ديگري هم چنين خواهد شد!
مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"
افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.
عشق درد نیست ولی بدرد آورد،بلا نیست ولیکن بلا بر سر مرد آرد.هر چند مایه راحتست، پیرایه آفت است. محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را . ـ ـ ـ خواجه عبدالله انصاری
دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود . خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است . يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد . ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .
(ارسالي از:هماي سعادت)
حبيب هردو دنيا
فاش می گويم که محبوب منی ... بلکه جانی درتنم , روح منی
ای طبيب مهربان عالمين ... تو شفای جمله آلام منی
حب تو خون است در رگهای من ... تو حبيب و عبدِ معبودِمنی
از تو نورانی ست خورشيد سپهر ... ای که خورشيد فروزان منی
آسمان نازد به خورشيدش ولی ... ای که در شبهای من , ماه منی
در جهان هرکس به عشقی زنده است ... تو حبيب هردو دنيای منی
قلب من در بند مهر لطف توست ... تو تمام آرزوهای منی
هرکسی بهر طلب , سوئی دوان ... در طلب , تنها تمنای منی
در زمان غيبتت باياد خود ... غمگسار و مرحم زخم منی
من چه گويم ؟تو کی غائب بُدی؟ ... تو نمايان تر زصدها چون منی
بل نمايان تر زهر چه آشکار ... تو فروغ ديده و جان منی
نفس هر دم در هجوم فتنه هاست ... تو دمادم ناجی نفسِ منی
تا زمانی که به قرب حق رسم ... تو ز لغزشها نگهدار منی
روحِ کعبه , کعبه می بالد به تو ... قبله حاجات من , حج منی
درمناجاتم توئی اصل دعا ... تو نماز و ذکر و قران منی
دار دنيا همچو طوفان است و موج ... تودراين گرداب چون نوح منی
پايداری کرد نوح با نام تو... تو همه سرمايه و صبر منی
م. زعيم زاده
هرچه محبت داری نثار دوستت كن،اما هرچه اطمينان داری به پای او مريز....امام علی ع
علی «ع» (ازهمای سعادت)
علی ع نمونه است، رهبر نیست، راهنماست، امام مبین است،امام مبین تنها رهبر اجتماع نیست، رهبر یک جامعه ای که مر امی خواهد رهبری بکند و ببرد به یک طرفی، نباید شکست بخورد، اما نمونه متعالی مطلق نباید چنین ضعفی را تحمل بکند ، این است که می بینیم علی قهرمان متعالی سخن گفتن و زیبا سخن گفتن و پاک سخن گفتن است، نمونه اعلی و متعالی شهامت و گستاخی در جنگ است، نمونه عالی پاکی روح در حد اساطیروتخیل فرضی انسان در طول تاریخ است، نمونه اعلای محبت ور قت و لطافت روح است، نمونه عالی دوست داشتن درحد نمونه های اساطیری است ، نمونه عالی عدل است، نمونه اعلای تحمل است، نمونه اعلای همه ی زیباییها و همه فضایلی است که انسان همواره نیازمندش بوده و نداشته، و علی به این معنا امام است.و علی نه تنها امام است بلکه در طول تاریخ هیچ شخصیتی باز این امتیاز را نداشته که : یک خانواده امام است. یعنی خانواده اساطیری است، خانواده ای که : پدر علی است ،مادر زهرااست، پسر آن خانواده حسین است، و دختر آن خانواده زینب است.
اما ارزشهای انسانی علی کدام است؟
مساله تنهایی علی .. تنهایی زاییده عشق است « به معبود» و بیگانگی با همه چهره های دیگر. احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان ودر این ابتذال روز مرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند.
احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق، که عکس العمل این گریز است، او را به طرف آن کسی که می پر ستدش و با او تفاهم دارد می کشاند، به آن جایی که جای شایسته ی اوست و متناسب با شخصیت او.
احساس تنهایی و احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند ، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر می شود.
درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.
شیعه ی علی یعنی:علی وار بودن ، علی وار اندیشیدن، علی وار احساس کردن، در برابر جامعه، علی وار مسئولیت احساس کردن و انجام دادن، و در برابر خدا و خلق ، علی وار زیستن ، علی وار پرستیدن و علی وار خدمت کردن است
شناخت علی« ذهنیت » است و حب علی « احساس» ، اما ، تشیع علی،«عمل » است.......
گزیده ای از کتاب علی «ع» زنده یاد دکتر علی شریعتی
صبر خدا
عجب صبری خدا دارد!
اگرمن جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زيبايی وزشتی
بروی يکدگر،ويرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين
زمين وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی
تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد
گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
معینی کرمانشاهی
خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست ـ ـ ـ سعدی
مطلبي زيباازنوشته هاي دخترم شيما
به سلامتي

به سلامتی سلام که بعدش من و تو شدیم دوست ... این ما شدن رو فراموش نکن ...
به سلامتی همسایه که دیوار جلودار محبتش نبود و نیست ... سلام همسایه ...
به سلامتی آسمون که آبی هست و پاک ... بی انتها باش ...
به سلامتی ابر که مهربونیش شامل حال خاک هم می شه ... بخشنده باش ...
به سلامتی بارون که گل رو به شبنم مزین می کنه ... زیبا باش ...
به سلامتی ستاره که با بودنش دل عاشق گرم می شه ... دلگرم کننده باش ...
به سلامتی ماه که سنگ صبور من و تو شد ... تصویر چشمانت در ماه دیدنی است ...
به سلامتی شهاب که به عشق دل آشفته توی آسمون به رقص در اومد ...
خوشا عاشقی که در اوج جنون عشق پایکوبی کنه ...
به سلامتی عقاب که چشماش هم بدی رو می بینه هم خوبی ... خوبی رو به خاطر بسپار ...
به سلامتی باد که گاهی شوریده می شه و عاشق ... شوریدگی رو یاد بگیر ...
به سلامتی نسیم که به جای من زلف تو رو وقتی ازم دوری نوازش می کنه ... لطیف باش ...
به سلامتی رنگین کمون که فقط یک رنگ رو انتخاب نکرد گفت همه رنگ ها قشنگن خواست تو انتخاب کنی چه رنگی باشی
... هر رنگی می خوای باش ولی یکرنگ باش ...
به سلامتی زمین که زمانه رو تحمل کرد ... زمینی ای باش که دلش آسمونی هست ...
به سلامتی کوه که اونقدر پر ابهته که همه می خوان فتحش کنن ... کوه عشق رو فتح کن ...
به سلامتی خاک که توی ایران ما دامن گیره ... خاک پاک باش ...
به سلامتی درخت که درد تبر رو تحمل کرد و آخ نگفت ... صبور باش ...
به سلامتی دریا که بخشنده و قشنگه و عاشق ... پریشون دریایی ها باش ...
به سلامتی ماهی که اونقدر عاشقه که به حرمت آ ب می میره ... ماهی وار عاشق شو ...
به سلامتی صدف که سال ها وقت می زاره تا مروارید رو بسازه ... مسولیت پذیر باش ...
به سلامتی رود که هر چی سنگ هست از جلوی پای خودش بر می داره تا به این دریا برسه
...نا امید نشو ...
به سلامتی آب که روونه و زلال ... زندگی بخش باش ...
به سلامتی زندگی که امیدوارم واسه شما پر باشه از خوشی ... به یاد مرگ هم باش ...
به سلامتی مرگ که اگه بهش فکر کنیم بهتر زندگی می کنیم ... زندگی کن ...
به سلامتی باغبون که برامون دنیای باغ رو ساخته ... به غریبه ها گل سرخ هدیه بده ...
به سلامتی گل که مظهر زیبایی شده ... تومثل گلی ...
به سلامتی گل مریم که بوش رو به هفت کوچه همسایه هم می بخشه ... سفید باش ...
به سلامتی گل میخک که اینقدر نازه ... نازنین باش ...
به سلامتی عشق که غرور رو از بالاترین قله ی عالم به زمین انداخت
... ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار ...
به سلامتی دل که اونقدر می تونه بزرگ باشه که جایگاه بزرگان بشه
... دلت رو دست کم نگیر ...
به سلامتی سادگی که تن به تجمل نمی ده ... ساده باش ...
به سلامتی شیر که وقتی راه می ره سربلنده , شاهه , ... شاه متواضعی باش ...
به سلامتی نقطه که کوچیکه ولی وقتی زیر "ح" نشست , شد جمال و توی فرهتگ لغت زندگی از قشنگ ترین کلمه ها شد ... به کلمات دقت کن ...
به سلامتی طلا که اگه پاک باشه منتی به خاک نداره ... طلای ناب باش ...
به سلامتی دوست که می گن هر چی کهنه تر باشه بهتره ... سعی کن دوست دانایی باشی ...
به سلامتی آینه که می تونیم خودمون رو در اون ببینیم
... چند تا آینه رو به روی هم بزار از خودت ابدیت بساز ...
به سلامتی شب که بعد از اون سفیدی هست , امید هست , روز هست .
.. فقط کمی طاقت داشته باش ...
به سلامتی روز , روزی که هیچ وقت نگم خدا حافظ ... روز من را تو بساز ...
به سلامتی انتظار که همه رو عاشق تر می کنه ... چشم انتظاری یعقوب رو یاد بگیر ...
به سلامتی دوری که من یکی رو دیوونه ی وجودت کرد
... باور نکن که می گن از دل برود هر آنکه از دیده برفت ...
به سلامتی سفر که منو دورم کرد از تو تا قدر بدونم بودنت رو
... اشک نریز نازنینم من هر جا باشم با تو هستم ...
به سلامتی همسفر که دستم رو توی دشتاش بگیره ... من رو هر جا که می خوای ببر ...
به سلامتی جاده که وقتی پشت سر می زارمش می رسم به تو
... بالا خره جاده ی غربت هم نهایتی داره ...
به سلامتی غربت که غریبم کرد تا از خنجر آشناها در امان باشم
... هر کس به طریقی دل ما می شکند * بیگانه جدا دوست جدا می شکند *
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست * من در عجبم دوست چرا می شکند *
به سلامتی اشک که تنها درمونش دستای تو هستن ... دستانت را به من بسپار ...
به سلامتی هق هق عاشقانه که وقتی شروع می شه شونه هات بهترین محراب عشق می شه برام
... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...
به سلامتی مرد که اگه بدونه مرد بودن بزرگه و افتخار آمیز هیچ وقت نامردی نمی کنه
... مردانه زندگی کن ...
به سلامتی زن اگه سعی کنه مثل فاطمه ص باشه ... فاطمه فاطمه است ...
به سلامتی خوب بودن و بد نبودن ... خوب باش و خوب زندگی کن ...
به سلامتی خدا که من نمی تونم وصفش کنم ... خودت می دونی اول و آخر خودشه ...
به سلامتی حوا " مادرمون " که اولین آدم رو عاشق کرد ... فرزند خلف باش ...
به سلامتی آدم " پدرمون " که با پشیمونیش یادمون داد پشیمانی سودی ندارد
... مواظب باش سیب سرخ رو نچینی ...
به سلامتی محمد ص که توی تاریکی غار به نوری رسید که هیچ وقت خاموش نمی شه
... دنبال نور باش ...
به سلامتی علی ع که مثل اسمش بزرگه و زیبا و من عاشقشم
... گاهی که آدم ها حرف دلت رو نفهمیدن مثل علی با چاه حرف بزن راه رو پیدا می کنی ...
به سلامتی حسین ع که عزیز محمد ص بود و دلبند علی ع و همین بس که با خونش درسی رو یادمون داد که فراموش نمی شه
... هیهات من الذله ...
به سلامتی همه ی اون بزرگان که بزرگی رو به وجود آوردن ... صلوات ...
به سلامتی دکتر شریعتی که هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند پایین نیاورد ... دوست داشتن از عشق برتر است ...
به سلامتی پدر که دستاش پراز مهربونی و گرما هستن ... قدرش رو بدونیم ...
به سلامتی مادر که آغوشش برای ما همیشه بازه ... یاد بگیریم ...
به سلامتی این قلم که پا به پای من آه می کشه ... خالی شو از تهی ...
به سلامتی تو که دوستم داری ... دوستت دارم ...
به سلامتی خودم که این همه نوشتم ... اصلا خوندی ؟ ...
به سلامتی " ما " که یه زمانی " من " بود و رسید به اوج و شد " ما "
... یکی برای همه , همه برای یکی ...
به سلامتی خداحافظی که الان وقتشه و اشک به چشم می آره
... ازریختن اشک عاشقی شرم نداشته باش ...
به سلامتی عشق که غرور رو از بالاترین قله ی عالم به زمین انداخت
... ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار ...
خوب شد يه روزي رو به اسم عشق توي تقويم نام گذاري شد نه ؟؟؟
اميدوارم هميشه عاشق باشيد
و هيچ وقت از عشقتون دور نشيد
و هرگز هرگز هرگز از عشقتون دروغ نشنويد
يا علي
نوشته ي : شيما http://360.yahoo.com/sh_rose_lady_sh
اگر تنهاترين تنها شوم، بازخداهست. اوجانشين همه نداشتن هاست
نفرين و آفرين ها بي ثمر است.
اگر تمامي گرگها رها شوند و از آسمان هول و كينه برسرم بارد،
تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي.
اي پناه ابدي تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي........
دكتر علي شريعتي
درفضای سرد اين دنيای پست
آتش مهر تو برجانم نشست
شوق ديدارت امانم را ربود
غير يادت در دلم يادی نبود
بر غريبیِ تو اشکم شد روان
سوی نُدبه با عطش گشتم دوان
جستجو کردم به دنبالت , شها
با نوای نُدبه گشتم همنوا
درکجائی صاحب فتح و هُدی
اتصال بين مخلوق و خدا
اَينَ منصورُ علی منِ عتَدی ؟
طالب خون شهيدان کربلا ؟
اَين ها خواندم , ترا کردم صدا
بلکه با اشک دلم يابم ترا
هل اليک يابن احمد , راه هست؟
تا فتلُقای تراآرم بدست ؟(۲)
دل بدنبالت به ره سو پرکشيد
عاقبت دستم بدامانت رسيد
بِاَبی انتَ و اُمی و دَمی
خاک پای تو تمام عالمی
پدر و مادر و جانم بفدايت
هستی ما سپرِ رنج و بلات
ای تو ابن ساده المقربين
ای تو پور ِ نجباء اکرمين
وارثِ هداهِ مهديين دين
افتخار خَيرَه المُذَبين
ای سبيل ايزدی را رهنما
درعلوم الکامله شمس ضحی
در صراط مستقيم , روحِ صراط
نباء عظيم را جان حيات
آيت عظمای حق , سالار دين
بينات حق بُوَد از تو مبين
پور طه , ای دليل محکمات
زادة ياسين و ابن ذاريات
مطوة قلب نبی مصطفی
نور چشمان علیِ مرتضی
ای توباقيمانده از نورخدا
من دَنی در وصف خورشيد ولا
لَيتَ شعری تاکجا دوريت هست؟
برکجای اين زمين , گامی ات هست ؟
منزل تو درکجا باشد بپا؟
اَبِرَضوی ؟ غيرها؟ ام ذی طوی؟
سخت است برمن نبينم من ترا؟
اَن ارَی الخلق و لکن لا تری
سخت است برمن که يکدم نشنوم
صوت نجوای ترا از فرط غم
جان فدايت ای که پنهانی زما
ليک با مائی و باشی بين ما
جان فدايت آرزو دارد ترا
خيل مشتاقان دلبند خدا
مؤمنين نام تو نجوا می کنند
يادِ تو در ناله پيدا می کنند
تا چه وقت د رحسرت روی توام ؟
تا چه هنگامی اَحارُ فيک هم ؟
سخت است برمن که تنها بينمت
خاک غم برسربريزم درغمت
اشکهايم بهر تو گردد روان
ديگران دنبال نفس خوددوان
آنچه راهستی توناظر درزمان
هيچ کس را نيست قدرت دربيان
آه , آيا ياوری باشد مرا؟
تا کند درگريه ام ياری مرا؟
آه , آيا چشم بيداری بُوَد ؟
تا ميان اشک , همراهم بُوَد؟
ای گوارا آب , سوزيم از عطش
گشت طولانی دگر سوز عطش
تا چه وقت هرصبح و عصر ع درد فراق
دل بُوَد تاکی زدوری توداغ؟
درکجا باشد تراينا و نرايک ؟
چشم ما روشن زتو , روحی فداک ؟
می رسد آيا هم اينک صوت تو ؟
پرچم نصر خدا دردست تو؟
گِرد تاگِردت همه جان برکفان
نام تو درعالمی ورد زبان
تو امامت بربنی آدم کنی
از عدالت پُر , همه عالم کنی
دشمنان تو چشند طعم عِقاب
منقطع گردد ره منع ثواب
ريشه کن سازی اصول الظالمين
مابگوئيم حمد رَبُّ العالمين
بارالها , ای تو کشافُ الکُرَب
بندگان رانيست ياری غير رب
يا غياث المستغيثينا , مدد
بندگانِ مبتلايت را مدد
روی مولا رانشان ما بده
برغم اهل جهان پايان بده
ای خداوند علی العرش الستوی
ای که سوی توست ختم و منتها
سروده :بانو م - زعيم زاده
چون عقل كامل شود، سخن گفتن اندك شود......امام علي ع
خاموشي و كمگفتن، عزلت و دوري از خلق، بيخوابي و كمخوابي، نخوردن و كمخوردن از جمله عوامل مهم در پرورش و هدايت نيروهاي دروني ميباشد
حضرت امام صادق(عليهالسلام) ـ ميفرمايند:«مؤمن را راحتي و آسايش حقيقي نباشد، جز در لقاي خداوند متعال.
ولي آسايش دنيا در چهار چيز است: خاموشي و سكوت كه بوسيله آن حال قلب و نفس خويش و آنچه ميان تو و خالق خويش ميگذرد،بشناسي، عزلتي كه به اين وسيله از آفات ظاهري و باطني زمان نجات بيابي، گرسنگياي كه شهوات و وسواس را به واسطهاش بميراني و شب بيدارياي كه قلبت را بدان نوراني كني و طبعت را صفا و روحت را پالايش دهي.»
مولوي شاعر و عارف نامدار، خاموشي را به“دريا”و سخن گفتن را به“جوي آب”تشبيه ميكند.
اين همه اوصاف در مورد خاموشي از آن جهت است كه وقتي زبان از سخن گفتن با خلق بازماند، به سخن گفتن با حق بپردازد و به ذكر او مشغول گردد.
خاموشي را به دو نوع“خاموشي زبان”و“خاموشي ذهن”تقسيم ميكنند. نوع اول مربوط به عوام و نوع دوم مربوط به خواص است. بر عموم مردم لازم است كه زبان از گفتن باز دارند و به ذكر حق تعالي مشغول شوند، بر خواص لازم است كه علاوه بر زبان، ذهن را نيز از پرداختن به غير خدا باز دارند و آن را با ياد خدا پر كنند.
معرفي سايتي مفيدوبامعنابنام باشگاه انديشه
http://bashgah.net/index.php
در مرحلة شرك كه انسان همه چيز را دوست دارد و مايل است همه را امتحان كند، روزگار بدي را مي گذراند و سرگردان است و پيامبران، دقيقا" براي اينگونه افراد مبعوث شده اند كه آنها را از حال گرفتاري و سرگشتگي و دلمردگي نجات بدهند .
فرض كنيد كسي بخواهد در اين حال باقي بماند، تا كجا امكانات براي بشر هست كه به همة زيبائيهاي جهان دسترسي پيدا كند و همة آرزوهاي خود را برآورده سازد؟
براي هيچكس چنين امكاني نيست بعضي از كساني كه از نظر ثروت و قدرت به مرحله اي مي رسند وخيال مي كنند فراهم كردن هر چيز برايشان آسان است دست به خودكشي مي زنند.
افرادي كه غم نان و لباس و خانه نداشته و همسر، پدر و مادر مهربان دارند هر چه فكر مي كنند مي بينند هر شرايطي در بهترين وجه براي آنها فراهم است و مثل اينست كه نمي دانند چرا زنده هستند. مضطرب و درمانده مي شوند و با عقل ناقص خود تنها راه نجات را در خودكشي مي بينند. از مردم فرار مي كنند. گوشه گير مي شوند
بله بشر نمي داند اگر به آن چيزي كه مي خواهد برسد، دل او را مي زند، بلكه چنين مي پندارد كه بطور جاويدان لذت بخش خواهد بود. راه نجات اينگونه افراد دلمرده و افسرده و سرخورده تنها عشق است.
يعني لا اله الا الله از شرك به توحيد رسيدن، از داشتن چند مبدا صرف نظر كردن و به يك قبله روي آوردن است.
به محض آنكه فرد عاشق يك چيز مي شود ديگر گرسنگي را حس نمي كند و هيچ غمي او را رنج نمي دهد به زيبائيهاي دنيا نيز توجه ندارد. بلكه تمام زيبائيها را در وجود معشوق خلاصه كرده و به او دل مي بندد، پس به آرامش مي رسد حركت او براي وصل به معشوق توام با لذت است و از آن گوشه گيري و دلمردگي و افسردگي نجات مي يابد.
حس كودك در ابتداي تولد ضعيف است، اطراف را نمي بيند غالبا" مي خوابد و اگر گرسنگي و دردي داشته باشد گريه مي كند. در راه خداشناسي نيز انسانها اين حالت را دارند، عده اي در عالم فقط غم شكم و متعلقاتش را دارند، به گل توجهي ندارند، دكور اتاق يا اتومبيل را نمي بينند هيچ چيز دل و توجه آنها را جلب نمي كند اكثريت خلق خدا چنين حالتي دارند.
مثلا يك كلفت در يك خانة اشرافي از صبح زود به آشپزخانه مي رود و تا بعدازظهر كار مي كند ولي به هيچ چيز توجه ندارد خوشش نمي آيد سر و لباس خود را درست كند ، اغلب اگر غذاي خوبي به او بدهند مي فروشد و نان و پنير و انگور مي خورد. و اين به علت فقر مغزي است.
افلاطون وقتي در اينگونه افراد بشر تفكر كرد گفت خداوند طبقه اي را براي نوكري ساخته است. زيرا ديد كه مثلا" افتخار فردي تا آخر عمر اينست كه يازده فرزند ارباب را بزرگ كرده و يا مي گويد من و اجدادم در خانة فلان اشراف «خانه زاد» هستيم و اين افتخار آنهاست. لذا افلاطون گفت اين طبقه فرمانبر هستند و بدين ترتيب سيستم بردگي را امضاء كرد .
همين بشر يك وقت تكامل مي يابدومي بينيم در سن شصت سالگي ظاهر خود را مرتب مي كند و به فكر درست كردن اطاقي مي افتد.
بله حواس او در شصت سالگي بيدار شد و از حال كفر و تاريكي در آمده و به حال شرك مي رسد ولي اين موضوع كمتراتفاق مي افتد اكثريت افراد بشرتا آخر عمر در حال كفر بسر مي برند. مثلا اربابي مي بيند كه دهقان او عمري شخم مي زند و در زمين زراعي جان مي كند و زحمت مي كشد، مقدار كمي ازمحصول راخودش بر مي دارد و بقيه را سهم مالك مي داند و در اتاقي كثيف مي خوابد ومي ميرد و زاد و ولد مي كند.
ارباب باخودش مي گويد"دهقان عجب زندگي راحت و بي خيالي دارد خوش بحال او" نه اينكه معرفت او آنقدر بالاباشدكه به كم قانع شودنه، عقل اونمي رسدو برد حس و روح بشر بيش از اين نيست و محيط را درك نمي كند.
ببينم براي آن شخصي كه چنان هوشي فوق العاده داردكه به زندگي قانع نيست، زياده طلب مي شودومي خواهد همه چيز را آزمايش و تجربه كند و چون محيط به او اجازه نمي دهد و محدودش مي كند، دچار سرخوردگي و عصيان مي شود چه بايد كرد؟ راه نجات اينگونه افراد را دين، توحيد فكري معين كرده، يعني او بايد وحدت نظر يابد و خواسته هايش را در يك چيز خلاصه كند و ما به آن عشق مي گوئيم كه مفهوم لا اله الا الله است.
اين مسيري است كه همه كم و بيش طي مي كنند و راه علاجش عشق و عاشق شدن است، پيدا كردن يك مبدا و همة خواسته ها را در آن يكي خلاصه كردن و با فكر كردن به آن خواست مي توان به آرامش رسيد.
معرفي وبلاگي بامعنا http://hanayooon.persianblog.ir/
شما هنگام سختی دعا می کنید و در هنگام فقر زبان به نیایش می گشایید.کاش در روزگار نعمت و شادی نیز دعا می کردید.زیرا حقیقت دعا جز این نیست که شما هستی خویش را در اثیر آسمانی و اکسیر زندگی گسترش می دهید.وقتی دعا می کنید شما به معراج می روید پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی و همراز شدن با جان جهان نباشد.همین که به حریم این معبد پنهان وارد شوید شما را کافی است.من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را نیایش کنید.خداوند به کلمات شما گوش نخواهد کرد مگر آن کلمات را خود بر زبان شما جاری کند.ای پروردگار ما- ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم-زیرا تو نیاز های ما را نیک می دانی پیش از آنکه نیاز ها در ما زاده شود.نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همهء آرزوهای ما را برآورده کرده ای.
) جبران خلیل جبران)
http://hanayooon.persianblog.ir/
بعضي از عرفا گفته اند: خداوند بندگاني را كه گرفتاري ندارند ،براي محفل و مجلس خود نيافريده، و آنها را در آسايش قرارمي دهدكه يكباربه خداپناه نبرند. دقيقا" نقطه مقابل آنچه مردم آرزوي آن را دارند، زيرا مردم مي خواهند كه سلامت باشند، از نظر مادي نيز در رفاه باشند و مونس آنها دردسري برايشان درست نكند.
بعضي از عرفا اگر دو روز مي گذشت و بدون بلا سر مي كردند به گريه مي پرداختند، روزه مي گرفتند، دست و پاي خود را با زنجير مي بستند و براي خود گرفتاري درست مي كردند. مي گفتند: خطايي از ما سر زده است كه حق تعالي بلا بر ما نازل نكرده. "ايشان در رفاه و آسايش وحشت مي كردند" لذت آن ناليدن به درگاه خداوند و توجه به اومي تواند تمام رنجها و غمهارا براي بندگان خداشناس آسان كند.
پس انسان در زماني كه در مرتبه بشريت است در "كفر" مي باشد پيغمبر اسلام «ص» درباره اعراب فرمود:"ان الاعراب شد الكفر و النفاق" اعراب از نظر تكاملي به حدي پائين هستند كه در شديدترين حالت كفر و نفاق و توحش بسر مي برند.
بشر از اين مرحله كه بيرون آمد و تكامل پيدا كرد، آرزوهاي متفاوتي دارد همه چيز مي خواهد اما در حال كفر و گيجي جز خوراك و خواب مختصر آرزويي ندارد. شايد به كساني برخوردكرده ايدكه صبح تاغروب رنج مي برند ونهايت خواستشان رسيدن غروب و داشتن لقمه نان و پنيري است. ايشان به راستي محيط را احساس نمي كنند و مثلا" بفكر ايشان نمي رسد كه اتومبيلي داشته باشند . مثل همان بچه كوچكي كه فقط راه شكم را مي داند. خيلي از اشخاص اينجور هستند اما بشر از مرحله كفر كه بيرون آمد پر آرزوست و اين مرحله شرك است، تمام مسائل جهان برايش لذت بخش است و ميل دارد، كه به همه برسد و يك وقت در همه گيج مي شود، در نتيجه دچار سرخوردگي، دلمردگي و افسردگي خواهد شد، زيرا همه چيز را نمي تواند داشته باشد.
هر چه فراهم مي كند مي بيند باز هم چيزي ندارد لذا ناراحت مي شود اين مرحله شرك و تعدد "اله" يا "الهه" يا تعدد مبدا و معبود است، تا اينجا اگر به نهادتان رجوع كنيد، شايد بتوانيد علت دلمردگي و افسردگيهاي بيجا را درخود بيابيد، گفتيم كسي كه در حال كفر است نه خلقش تنگ مي شود، نه خوشحال است . نهايت آرزويش اين است كه سه كيلوگرم نان به دست آورد.
جلو چشم او را حجابي گرفته، اگر در يك سوپر انواع و اقسام چيزها باشد او نمي بيند و مي گذرد، نه اينكه چون امكاناتش را ندارد، بگذرد و بر نفس مسلط شود، بلكه احساس نمي كند، اما در حالت شرك و تعدد مبدا خيلي ناراحت است. (شايد در زمان كفر خيلي راحتتر است.) اين زماني است كه همه حواس او بيدار شده و هر حسي نيازي دارد، هر چه را مي بيند مي خواهد و نمي تواند از آنها بگذرد.
بشر به اين مرحله از كمال كه رسيدپيام "قولو الااله الله تفلحوا"را ازپيامبري دروجودش مي شنود. به او مي گويند اگر مي خواهي راحت شوي و از اين همه دلتنگي و گرفتاري دروني نجات يابي بدان كه اين زيبائيها و لذات عالم هيچ كدام به درد نمي خورد "لا اله الا الله" به دنبال زيباترين و عاليترين برو. (ادامه دارد...)
انسان تا به حد اعلاي كمال وجودي خود نرسد، يكتاپرست نمي شود و خدا را به يگانگي نمي پذيرد و همه توجهش به او معطوف نمي شود.
بايد در انسان كمال و بلوغي حاصل شود كه مفهوم "لا اله الا الله" در ذهن و نهاد و ضمير باطن او پياده بشود.
بشر نابالغ و كودك به تمام اشيائي كه در محيط او هست توجه مي كند، چون هر چيزي براي او تازگي دارد. امكان ندارد كه يك بچه فقط مشغول بازي با يك اسباب بازي بشود، به همه چيز توجه مي كند و مرتبا در پويش و جستجو است.
پيش از اين حالت توجه به همه چيز، كودك حالي ديگر دارد و آن حالت گيجي و تاريكي در زمان نوزاديست كه به هيچ چيز توجهي ندارد و تنها در صورت گرسنگي، تشنگي و درد گريه مي كند و غالبا" در خواب. بعد به شكم توجه پيدا مي كند مرتبا" با انگشت ويا پستانك مشغول دهانش است.
بعد از اين حالت به پويش مي پردازد . بچه يكسال و نيم، دو ساله به همه اشياء توجه مي نمايد و همه را مي خواهد و چون براي معرفت و شناخت راهي جز دهان نمي شناسد هر چيز را به دهان برده مي چشد، زيرا هنوز تفكر پيدا نكرده است.
اين دو حالت و مرحله را كه در بچه ها مي توانيم ببينيم در عرفان نامگذاري كرده اندو مرحله اول را كه تاريكي و خواب و گيجي است "كفر" مي گويند و مرحله دوم را كه توجه به هر چيز پيدا مي كند "شرك" مي نامند و شرك به معني تعدد و كثرت و توجه به مبداهاي گوناگون است.
با توجه به اين دو حالت مذكور ، بشر تا زمان مرگ نسبت به مسائل اين دو حالت كفر و شرك را دارد . بشر وقتي كه كاملتر شد دو حالت ديگر پيدا مي كند.
مثل همان بچه اي كه به همه چيز توجه داشت وقتي كه بزرگتر شد، مدتي با سه چرخه خود بازي مي كند، شبها خواب سه چرخه اش را مي بيند و از صبح، به محض بيدار شدن تا عصر با آن بازي مي كند، صدها مطلب اطراف او وجود دارد، حتي مادرش او را براي خوردن غذا صدا مي كند، ولي او همچنان سرگرم سه چرخه مي باشد، زيرا او يكتا شناس و كاملتر شده و حال او حال توحيد است.
پس حال "كفر"، "شرك" و "توحيد" سه مرحله تكاملي است كه انسان طي مي كند. و عينا مثل سه حالتي كه يك بچه گذرانده است، او نيز در رابطه با خداوند چنين حالتي پيدا مي كند.
بشر تا ناقص است و هنوز به كمالي نرسيده هيچ چيز از خدا نمي خواهد، و در حال "كفر" است اصلا به فكر او نمي رسد كه اين عالم صاحب سامعي دارد. ممكن است يك بشر پنجاه سال در حالت كودكي باشد و از گهواره خارج نشود.
خـلق اطفـالنـد جـز مست خــدا نيسـت بـالــغ جـز رهيـده از هــوي
بله ، يك بشر ممكن است تا دم مرگ، هفتاد سال عمر خود را در اين حالت گير كرده باشد. اگر براي بشر گرفتاري درست نشود و از نظر زندگي و خورد و خواب در رفاه باشد، در اين حال باقي مي ماند. (ادامه دارد)
مژده باد اي عاشقان آن يار ما مي آيد آخر
مقتدا و رهبر و سالار ما مي آيد آخر
بي قراران رخش قدري دگر آرام گيريد
مايه ي آرامش و دلدار ما مي آيد آخر
گرچه اين دوران ماراسايه ظلمت گرفته
روشني بخش سراي تارما مي آيد آخر
اين جهان ما شده ويرانه از ظلم ستمگر
بهر آبادانيش معمار ما مي آيد آخر
اي گروه منتظر با تزكيه آماده گرديد
راحتِ روح و تن تبدار ما مي آيد آخر
منصب فرمانروايان جهاني هيچ و پوچ است
چون امير و سيد و سردار ما مي آيد آخر
اين كوير خشك ما چون باغ جنت مي شود
باغبان گلشن و گلزار ما مي آيد آخر
اي همه چشم انتظاران اين شب تمام است
از افق آن ياور بيدار ما مي آيد آخر
گرچه شب تاريك و طولاني است اما
عاشقان با سحر خورشيد شام تار ما مي آيد آخر
هر چه ما نالايقيم انوار اما
آن امام مهربان است و زپي ديدار ما مي آيد آخر
سيدبهاءالدين انوار
هزارو سيصدو. . . .
خداوندا در اين سالي كه در پيش است نميدانم چه تقديري مرا فرموده اي ، ليكن در آغاز طلوع روشن سالي ، كه مي آيد كمك كن تا رها سازم ز خود من كوله بار يك هزارو سيصدو افسوس ، هزارو سيصدو اندوه خدايا مهربانم كن ، تو چشمان مرا با نور خود بگشا تو لبخند رضايت را عطايم كن
كريما ، دستهاي گرم و لبخندي ، عطايم كن تو اي نزديك تر از من به من مرا درياب ،پناهم ده ،عزيزا ، پاسدار حرم هر لحظه ام فرما تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشي يابد ،
حبيبا قدردان خوبيم فرما تو ذكرت را عطايم كن كه با يادت دلم آرامشي يابد تو گرداننده دلها و چشمانم تو اي تدبير بر هر روزو هرشامم تو چرخاننده احوال اين دنيا بگردان ، حال من را سوي آن حالي كه ميداني تو آرامش عطايم كن،
تو اي آموزگار پاك خوبيها تو راه مهر ورزي را نشانم ده بگير اين دست تنهاي مرا،در دست پر مهرت طبيبا ، اي كه نامت مرهم دردم شفايي مرحمت فرما تورامي خوانمت اينك اجابت كن مرا ،
اي منتهاي راه رهجويان تو بر ميناي اين هستي رضا بودن عطايم كن كه من همراه هر سختي بجويم گوهر پنهان وزيباي گشايش را ،
خدايا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه ام بنشان بنوشان جرعه اي از آن طهور ناب روحاني مرا مست مي جام حضورت كن براي محو تاريكي ، بسوزان جهل من را ، شعله ام گردان مرا در اين سيه سودا ، وين سرماي پر سوز و سكوت سايه هاي سرد، ياري كن وبا تدبيرپر مهرت سحرگاهان سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي ،
هديه ام فرما خداوندا نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما براي مردمان خوب اين وادي عطا فرما ، هزار اميد هزارو سيصد آگاهي هزارو سيصد وهشتادبهروزي هزارو سيصد و هشتاد وپنج لبخند زيبا را
(ازماهنامه موفقيت)
مولاي عارفان و درياي معرفت الهي حضرت علي(عليهالسلام) ميفرمايند:
«هركه خدا را شناخت تنها شد.
هر كه خود را شناخت مجرد شد.
هر كه دنيا را شناخت از آن دل كَند.
هر كه مردم را شناخت تنهايي گزيد.»